
صدا/ صدا/ تنها صداست که می ماند
كنار سبو سبزه ي عيد و سين هاي ديگر
چه مي شد گرت بود سين سرودي
كه هفتاد سين گر تو را هست آن نه
همان هيمه ي خشك پاري كه بودي.
كنار سبو سبزه ي عيد و سين هاي ديگر
بدين عذر لنگت چه كوشي كه گويي:
(( سرود من اينجا،
نسيمي است،
كه از بند رختي، گذر مي كند، روي بامي
و مي داند آنجا
در آن جامه ها ، هيچ جان و دلي نيست
كه از نام و پيغام او شاد گردند)) و
آهسته مويي:
((چه شعر و سرودي؟ چه گفت و شنودي؟))
در آن سوي اين هستي هيمه وار تو، گيتي
بر آيين آيينه وارش
سروده ست و بر نغمه ي خود فزوده است
چه هوهوي باران، چه هيهاي رودي.
ولي تو،
هماني كه پارينه بودي
نه شعري شكفتت
نه بر منظري تازه چشمي گشودي.
درين آبي آبي آفتابي
كنار سبو سبزه ي عيد و سين هاي ديگر
چه مي شد گرت بود سين سرودي؟
« م. سرشك »

« مزرعه حيوانات» در شكل يك داستان بسيار سرگرم كننده درباره ي حيوانات است و داستان انقلابي است كه دچار اشتباه مي شود و بر اساس نگاهي به انقلاب روسيه و استفاده "ژوزف استالين" از قدرت نوشته شده است. هر كدام از حيوانات در داستان يك تصوير كلي يا نوع خاصي از فرد را در زندگي واقعي نشان مي دهند. خوك هايي كه مي توانند بخوانند و بنويسند و ساير حيوانات را رهبري و سازماندهي كنند؛ روشنفكران بلشويك هستند، ناپلئون «استالين»۱، اسنوبال «تروستكي» و ميجر« لنين»۲ است. طبقه كارگر توسط اسب پير و صبوري بنام باكسر نشان داده مي شود.
در آغاز كتاب، يك گروه از حيوانات مزرعه صاحب انسان خود- آقاي جونز- را كه با آنها رفتار بسيار بدي داشته است از مزرعه بيرون مي كنند و يك جامعه جديد و برابر ايجاد مي كنند. اين جامعه ايده آل هاي بزرگ و مهمي دارد كه هدف آن بهبود شرايط تمام حيوانات است و يك سري قوانين به نام هفت قانون در آن ايجاد مي شود كه همگي سعي مي كنند بر اساس آن زندگي كنند. مهم ترين اين قوانين اين است كه همه حيوانات برابر هستند. اين داستان توصيف مي كند كه چگونه ايده آل ها به تدريج ناپديد مي شوند و به دنبال آن چه اتفاقاتي به وقوع مي پيوندد.

(( ناپلئون با تحكم و غضب آلود ايستاد و درحالي كه اطراف خود را ورانداز مي كرد ناله جيغ مانندي از خود سرداد. سگ ها فوراً به جلو پريدند و گوش چهارتا از خوك ها را گرفتند و آنها را روي زمين كشيدند. درحالي كه خوك ها با درد و وحشت جيغ مي كشيدند آنها را جلو پاهاي ناپلئون انداختند.
چهار خوك در حالي كه مي لرزيدند با گناهي كه روي چهره شان نوشته شده بود منتظر شدند. ناپلئون در اين موقع آنها را صدا كرد تا جرم هايشان را به آنها بگويد. آنها همان چهار خوكي بودند كه وقتي ناپلئون جلسات روز يكشنبه را منتهي كرد اعتراض كردند. بدون معطلي آنها اعتراف كردند كه پنهاني با اسنوبال از زماني كه او خارج شده در تماس بودند و اينكه آنها با او به توافق رسيده بودند مزرعه حيوانات را به آقاي فرديك واگذار كنند، آنها اضافه كردند كه اسنوبال پنهاني به آنها اعتراف كرده است كه در سال هاي گذشته عامل جونز بوده است. وقتي آنها اعتراف خود را به اتمام رساندند، سگ ها فوري گلويشان را با صداي وحشتناكي دريدند. بعد ناپلئون پرسيد كه آيا كس ديگري چيزي براي اعتراف كردن دارد يا نه، سه مرغي كه در شورش نافرجام تخم ها سردسته بودند، در اين لحظه جلو آمدند و گفتند كه اسنوبال در خواب آنها آمده بود و آنها را تحريك كرده بود كه از دستورات ناپلئون سرپيچي كنند. آنها هم كشته شدند. سپس يك غاز جلو آمد و اعتراف كرد كه پنهاني شش خوشه ذرت از فصل درو سال گذشته داشته و انها را شب خورده است. سپس يك گوسفند اعتراف كرد كه در حوضچه آب خوري ادرار كرده است - وگفت كه توسط اسنوبال مجبور شده بود كه اينكار را بكند- و دو گوسفند ديگر اعتراف كردند كه يك قوچ پير را كه طرفدار وفادار و صديق ناپلئون بود با دنبال كردن او دور تا دور آتش زماني كه از سرفه رنج مي برده است كشته اند. آنها همگي در همانجا كشته شدند. و بدين ترتيب داستان اعتراف و اعدام ادامه داشت تا اينكه يك تپه از اجساد روي زمين جلو پاهاي ناپلئون ايجاد شد و هوا از بوي خون سنگين شد. اين اتفاق از زمان خروج جونز تا به حال بي سابقه بود. وقتي همه اين كارها انجام شد بقيه حيوانات بجز خوك ها و سگ ها آهسته و پاورچين پاورچين به طور دسته جمعي فرار كردند. آنها بهت زده و دلگير بودند و نمي دانستند كدام وحشتناك تر است – خيانت حيواناتي كه خودشان را با اسنوبال هم دست مي دانستند يا عقوبت وحشتناكي كه انها مشاهده كرده بودند؟
هرگز پيش از اين مزرعه اينطور نبود! همه با تعجب به خاطر مي اوردند كه اين مزرعه آنهاست كه براي حيوانات يك مكان بسيار مطلوب و بهتر به نظر مي رسيد. همان طور كه كلاور به پايين تپه نگاه مي كرد، چشمانش پر از اشك شد. اگر او مي توانست افكارش را بر زبان اورد مي گفت وقتي سال ها پيش براي انقراض نسل بشراقدام كردند اين چيزي نبود كه آنها منظورشان بود. آن شب وقتي ميجر پير ابتدا آنها را براي شورش تحريك كرد مناظر وحشتناك و قتل، چيزي نبود كه آنها انتظارش را داشتند. او از آينده جامعه اي بود كه حيوانات در آن از گرسنگي و تازيانه ها در امان بودند، همه مساوي بودند و هركدام مطابق با توانايي خود كار مي كردند و حيوانات قوي تر از ضعيف ها حمايت مي كردند... در عوض او نمي دانست چرا آنها به زماني رسيده بودند گه هيچ كس جرئت نمي كرد افكارش را به زبان بياورد، زوزه هاي وحشتناك سگ ها همه جا پر شده بود و بايد به رفقاي خود كه بعد از اعتراف به خيانت هاي تكان دهنده تكه تكه مي شدند نگاه مي كردند. هيچ فكري از شورش در ذهن او نبود. او مي دانست كه كارها حالا خيلي بهتر از زمان جونز بودند و اينكه قبل از همه نياز بود از بازگشت انسان جلوگيري شود. هر اتفاقي كه مي افتاد او همچنان وفادار بود، سخت كار مي كرد و دستوراتي را كه به او داده مي شد انجام مي داد و با رهبري ناپلئون موافق بود. اما به خاطر اين نبود كه او و بقيه حيوانات اميدوار بودند و زحمت مي كشبدند. براي اين نبود كه آسياب بادي را ساخته بودند و در مقابل گلوله هاي اسلحه جونز ايستاده بودند.))
۱. ژوزف استالین (زاده ۱۸ دسامبر ۱۸۷۸-درگذشته ۵ مارس ۱۹۵۳) رهبر و سیاستمدار كمونيست شوروي بود که از اواسط دهه ۲۰ تا مرگش در ۱۹۵۳ رهبر عملی حزب کمونیست اتحاد شوروی و نتیجتاً رهبر دو فاکتوری کل این کشور بود. او در ۱۹۲۲ به مقام دبير كل حزب كمونيست اتحاد شوروي رسید. پس از مرگ ولادیمیر لنین، استالین موفق شد در مبارزه قدرت در دهه ۲۰ بر لئون تروتسکی پیروز شود و رهبری حزب را در دست گیرد. در دهه ۱۹۳۰ استالین تصفیه کبیر را آغاز کرد که به کمپینی از سرکوب سیاسی، دستگیری و قتل مخالفان معروف است که در ۱۹۳۷ به اوج رسید
۲. ولادیمیر ایلیچ لنین(۱۹۲۴-۱۸۷۰) تئوریسین و انقلابی کمونیست روسی، رهبر انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و بنیانگذار اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود.
در صورت تمایل برای دانلود کتاب اینجا کلیک کنید
« یا من لا یخفی علیه أنباء المتظلمین...»
بـنـگــر چگـونــه ظـلـم فــراگـــير مي شــود برگ صـحـيـفـه پـرده ي تــزوير مي شود
بـنـگــر چگـونـه در نـفس شـوم جغد شـهر آواز قــمـريــــــان هـمه تـكـفــير مي شود
ايـنجـا نـمـانـد ســــــرو دلـي تـا نـــدا دهـــد زآييـنـه نيست آنچه كه تصـوير مي شود
آري حـقيقـت از قـلـم سرخـشـــان نريخـت اين عقل ها که بسته به زنجير مي شود
در دشـت هاي شـبـزده خــون شـقـايـقـان در آتـش مجـــــــــادلــه تـبــخـير مي شود
ايـن زخـم كهـنـه بـر بـدن ســـروهاي ســبز با خـنجـــر صــداي تـو تحــــــرير مي شود
در سـوگ يــاس هاي پريشـــــان مـيهـنش اشكي به خاك تشـنه ســرازير مي شود
آه اي صــبا خـبـــــر ز چـه آورده اي تـو بـاز
با دست هاي بســته چه تدبـير مي شود

هر قطره كه ريـزد زسـر كلك تو صائـب
چون باز شكافي، صدف گوهر راز است
رمز و توان اعجاب انگيز صائب در نگرش ژرف و انديشه ي نكته ياب وي نهفته است كه طبع خلاقش را از همگنان ممتاز و برجسته ساخته است. نخست به موجودات به ظاهر خرد حقير پيرامون خويش ، شخصيت مي بخشد و آنگاه به خلوت پيام رساني و راز افشاني آنها مي نشيد واز شاخسار دست پروردگان خويش شكوفه هاي حكمت و عبرت مي چيند . اسرار و رموز خفته در دل اجزاي كاينات را از كران به ميان مي كشاند و از زاويه بر دايره مي نشاند . از اين رو گفتن ناگفته ها كار او، و سرودن ناسروده ها شعار اوست.
ای دفتر حسن تو را فهرست خط و خال ها تفصیل ها پنهان شده در پرده ی اجمال ها
آتش فروز قهر تو ، آیینه دار لطف تو هم مغرب ادبار ها ، هم مشرق اقبال ها
پیشانی عفو تو را پر چین نسازد جرم ما آیینه کی بر هم خورد از زشتی تمثال ها

در این جستار کوشش شده است که جهت آشنایی اجمالی علاقه مندان ، مکاتب هنری شناخته شده ی جهان به اختصار توضیح داده شود و یک یا چند اثر از آثار پیروان این مکاتب نیز ضمن تعریف قرار داده شده است. مکاتبی که به آن ها پرداخته شده عبارتند از :
نئوکلاسیسم ، ناتورالیسم (طبیعت گرایی) ، پوریسم (ناب گرایی) ، کوبیسم (حجم گری)
امپرسیونیسم ، کنستراکتیویسم (ساخت گرایی) ، پست امپرسیونیسم ، فوویسم ،
نئو امپرسیونیسم ، سمبولیسم ، فتوریسم (آینده نگری) ، اکسپرسیونیسم ، سوپرماتیسم
(والا گرایی) ، اکسپرسیونیسم انتزاعی ، دادائیسم ، سورئالیسم (وهم گری) یا فرا واقع
گرایی ، فتورئالیسم ، ریونیسم (پرتوگرایی) ، رئالیسم ( واقع گرایی) ، اریانتالیسم
اتوماتیسم ، رمانتیسیسم ( تخیل گرایی )
![]()
زيگموند فرويد زادهٔ شهر پریبور در جمهوری چک کنونی و امپراتوری اتریش پیشین است. خانواده وی از یهودیان اشکنازی بودند. پدرش پارچهفروش بود که سه سال بعد از تولد زیگموند به دلیل مشکلات مالی همراه با خانواده خود به لایپزیک رفت و پس از مدتی به وین مهاجرت کرد.
فروید به یکی از بهترین دبیرستانهای وین رفت و آنجا را با درجه ممتاز به پایان رساند. نخست میخواست حقوق بخواند اما بعد در سال ۱۸۷۳ به دانشکده پزشکی دانشگاه وین رفت و در سال ۱۸۷۵ برای بورس تحصیلی در رشته جانورشناسی به تریست ایتالیا رفت. در ۱۸۸۲ مدرک پزشکی خود را گرفت و در همان زمان با مارتا برنز ازدواج کرد و در بیمارستان عمومی وین مشغول به کار شد. در ۱۸۸۵ برای تححقیقات عصبشناسی وارد پاریس شد و در بیمارستان سالپتریه با ژان مارتن شارکو که بزرگترین روانپزشک زمان به شمار میرفت آشنا شد. شارکو بر کاربرد هیپنوتیزم در درمان هیستری کار میکرد. سپس به وین بازگشت و مطبی باز کرد و به درمان بیماران روانی با استفاده از هیپنوتیزم پرداخت. در ۱۸۹۶ پس از تحقیقاتی چند با ژوزف برویر به بررسی و تحقیق و درمان بیماران به روشی که خود روانکاوی مینامید پرداخت. فروید بعدها تصمیم گرفت به جای هیپنوتیزم، تداعی آزاد و تحلیل رویاها را برای تشخیص و درمان بیماران روانی به کار گیرد. او بیماران را ترغیب میکرد که در باره بیماری خود و خاطرات زندگی خود سخن گویند. بسیاری از آنان با سخن گفتن و یادآوری خاطرات تلخ گذشته، به ویژه دوران کودکی، بهتر میشدند. یکی از بیماران او نام «سخندرمانی» را بر این شیوه گذاشت.
در ۱۹۰۱ انجمن بین المللی روانکاوی و در ۱۹۰۲ جامعه روانشناسی چهارشنبه را که هر چهارشنبه در خانه او جلسه از برگزار میشد تاسیس کرد. در ۱۹۰۹ همراه با کارل یونگ و ساندور فرنزی به دعوت دانشگاه کلارک ماساچوست به آمریکا رفت.
در ۱۹۲۳ برای برداشتن غده سرطانی در سق دهانش مجبور به عمل جراحی میشود که طی آن بخش عمدهای از سمت راست سق دهانش برداشته میشود. وقتی که دانشگاه عبری اورشلیم در ۱۹۲۵ برپا شد نام وی به همراه آلبرت انیشتین، مارتین بوبر و حاییم وایزمن در میان اعضای اولین هیئت مدیره آن دانشگاه بود.
با الحاق اتریش به آلمان در ۱۹۳۸ و بالا گرفتن یهودیستیزی در وین، فروید تصمیم به مهاجرت گرفت و با کمک ویلیام بالیت دیپلمات آمریکایی و پرنسس بناپارت روانکاو فرانسوی در ۱۹۳۸ وین را همراه با خانوادهاش به قصد پاریس ترک میکند و پس از مدتی از آنجا به لندن میرود و در همپستد سکنی میگزیند.
در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ پس از دو روز اغما که حاصل تزریق مرفین بود در ساعت سه نیمه شب میمیرد. تزریق مورفین بنابر قراردادی بین فروید و پزشکش بودهاست که هرگاه درد بر او غلبه کرد پزشک با تزریق سم جان او را بگیرد.
به نظر او بسیاری از رفتارهای انسان تحت تأثیر انگیزههای ضمیر ناخودآگاه است. افکار و خاطرات بخصوص ضمیر ناخودآگاه، بویژه از نوع جنسی و پرخاشگرانه، ریشهٔ اختلالات روانی هستند، و اینگونه اختلالات روانی میتوانند با تبدیل اندیشهها و خاطرات ناخودآگاه به آگاهی از طریق معالجات روانکاوانه، درمان شوند.

محمد رضا شفيعي كدكني در سال 1318 در كدكن متولد شد. در سال 1344 از دانشكده ي ادبيات دانشگاه مشهد در رشته ي ادبيات فارسي فارغ التحصيل شد. در سال 1348 دوره ي دكتراي ادبيات فارسي را در دانشگاه تهران به پايان برد و از همان زمان تدريس در دانشكده ي ادبيات دانشگاه تهران را آغاز كرد. گذشته از شعر ، تحقيق در نقد ادبي ، سبك شناسي شعر فارسي و عرفان ايراني از مشغله هاي ذهني اوست.
« ديباچه ي دفتر در كوچه باغ هاي نشابور»
بخوان به نام گل سرخ ، در سحاري شب،
كه باغ ها همه بيدار و بارور گردند.

مهدي اخوان ثالث (م.اميد)(1369-1307) در توس متولد شد و در سال 1326 به تهران آمد. در ورامين آموزگار شد. بعد از 28 مرداد 1332 و آزادي از زندان كودتاگران، در مطبوعات تهران به نويسندگي اشتغال داشت و از آن پس به اداره ي راديو ايران رفت و در آنجا به نوشتن برنامه هاي ادبي و هنري پرداخت. آخرين كارهاي اداري او نويسندگي در تلويزيون ايران بود، چه در تهران و چه در خوزستان .
در آخرين سال عمرش سفري چند ماهه به كشورهاي اروپايي داشت و در بازگشت، پس از زماني كوتاه ، زندگي را بدرود گفت و در توس، در آرامگاه حكيم ابوالقاسم فردوسي - سراينده ي شاهنامه - او را به خاك سپردند.
اخوان ثالث يكي از برجسته ترين شاعران قرن اخير زبان فارسي است و شعرش آميزه اي است از سنت و تجدد .
بعضي از آثار او را [ چون شعر ماندگار زمستان ] بايد شاهكار جاودانه ي شعر ايران در قرن اخير به حساب آورد.
آخر شاهنامه
اين شكسته چنگ بي قانون،
رام چنگ چنگي شوريده رنگ پير،
گاه گويي خواب مي بيند.
خويش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت،
يا پريزادي چمان سرمست
در چمنزاران پاك و روشن مهتاب ميبيند.
پادشاهي پسر خود را به جماعتي اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل وغيره آموخته بودند و استاد تمام گشته با كمال كودني و بلادت. روزي پادشاه انگشتري در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان كرد كه بيا بگو در مشت چه دارم، گفت آنچه داري گرد است و زرد است و مجوف [ميان تهي] است، گفت چون نشان هاي راست دادي پس حكم كن كه آن چه چيز ميباشد. گفت مي بايد كه غربيل باشد، گفت آخراين چندين نشان هاي دقيق را كه عقول در آن حيران شوند دادي از قوت تحصيل و دانش، اين قدر بر تو چون فوت شد كه در مشت غربيل نگنجد.